چند وقت پیش از رفتن آرش نوشته بودم. حالا گودبای پارتی بهمن دعوتم!
اما برعکس اون بار امروز اصلا ناراحت نیستم. این برام خوشحال کننده است که روزی که خودمونم بریم تنها نیستیم.
هرروز که می گذره بیشتر مصمم می شم برای رفتن. دیروز 13 آبان بود. خیابونا شلوغ، مردم کتک خورده. پلیس جری تر از همیشه.
سرکار می رم و کارم همزمان فنی و مدیریتیه و سنگینه. ساعت های زیادی رو کار میکنم، چند ساعت توی راه، و وقتی می رسم خونه با فکر کاملا مشغول به خواب می رم.
توی راه هرروز آدم های زیادی رو می بینم. آدم هایی که هرکاری می کنم نمی تونم فقط صرف داشتن اسم هم وطن دوستشون داشته باشم.
ترجیح می دم با آدمایی باشم که هموطن و هم زبونم نیستن اما آزارم نمی دن و دوستشون دارم. یا لااقل ازشون بدم نمیاد!
داریم زیاد و سخت کار می کنیم برای پول بیشتر و تجربه های بیشتر تا راحت تر بتونیم بریم. از این جایی که دوست نداریم. آدمایی که دوست نداریم. و حکومتی که دوست نداریم.
امروز ۲۲ ساله شدم.
واین سنو دوست دارم. هرچند که نمی دونم چجور دورانی خواهد بود!
دور و برت پره از زندگی هایی که صاحبایی دارن. و تو صاحبی هستی که زندگی ای نداری. و فکر می کنی زندگی تو لباساییه که اونا دارن. تو ظرفاشون. تو دستمال سفره هاشون. و هرچی دارن می خری. نه چون پولی داری. نه. چون آواره ای. و برای رسیدن به زندگی ای که اونا دارن این در و اون در می زنی. منت می کشی. چونه می زنی. دردسر می کشی. و زندگی ای که هیچ وقت نداشتی تو سرت می زنه. یادت میاره که چقدر داغونی. چقدر ضعیف و حقیری.
زندگیت یه خواب نیست. یه کابوس هم نیست حتی. یه بحرانه که فقط منتظری بگذره. می گذره. تموم می شه. چی؟ این بحران. اما یادت نمی مونه که این بحران همون زندگی ایه که دنبالشی. که به خاطرش زیر بار منت های زیادی رفتی. حقارت های زیادی رو متحمل شدی. آره. این بحران مال تو. این هم هدیه ای از طرف خدا. از طرف خدای اینا. تو که یه صاحب بی زندگی بودی حالا یه بحران داری. یه بحران که مال توئه. زندگیته. و می گذره. و وقتی گذشت، تموم شد یادت میاد که اون همون چیزی بود که بهت مدام گفته بودن. و اون موقع تو مردی. و شاید از اون روز قصه ای داشته باشی که برای کسی تعریف کنی. برای کودکی که هنوز به دنیا نیومده. برای کودکی که زندگی بزرگ و باشکوهی رو تو خواب دیده. کودکی مثل تو ، یا شاید بهتر از تو که می تونه زندگی ای داشته باشه که بحران نیست. زندگیه. یه زندگی واقعی.
وقتي خيلي جووني، حدودا همين موقع هاست كه بايد انتخاب كني. انتخاب چندان سختي نيست. اما وقتي انتخاب كردي بايد تا آخرش بري.
خيليا خانه داري رو انتخاب مي كنن. لذت بخش و شيرينه. مي توني صبح هروقت دلت خواست از خواب پاشي. به كاراي خونه ات برسي. غذا بپزي، زير و زبر وسايل آشپزخونه و اطاق ها رو در بياري و هرجور دلت مي خواد بچيني.
ملكه مي شي. يه ملكه ي واقعي. و قلمروي داري كه شايد متراژ بالايي نداشته باشه، اما دنياي بزرگيه. شوهر جوون و مهربونت مياد خونه و لحظه هاي شادي رو باهاش مي گذروني. احتمالا از كلاس ايروبيكي كه صبحت رو توش گذروندي براش مي گي و اينكه چقدر هيكلت متناسب شده.
چند سال بعد هم به همين منوال مي گذره. صبح ها به همون روش سابق. گاهي مي ري بيرون. به دخترت زنگ مي زني كه بپرسي شير خريده يا نه، و مي گي كه تو صف سبزي فروشي احتمالا خيلي معطل مي شي.
هنوز ملكه اي. و حالا كه سني ازت گذشته باشكوه تر از قبل. به كسي اجازه نمي دي به قلمروت تجاوز كنه و بچه ها شايد زياد نه ولي مثل همسرت به اين قلمرو و شكوه تو احترام مي ذارن.
اما اين روزها فكري آزارت مي ده. فكر استقلال. با اينكه شوهر خوبي داشتي، مشكل مالي نداشتي اما گاه صاحب يه شركته و برو بيايي داره.
قلمروت ديگه برات اون بزرگي و عظمت سابق رو نداره. مهمونا خيلي بيشتر از قبل ازت تعريف مي كنن و هرروز تعداد زيادي دختر جوون و نوعروس ازت فرمول غذاهاي محشرت رو مي پرسن. دخترات دانشگاه مي رن و اين روزا حرف هاي عجيبي مي زنن. و بهت مدام مي گن كه چه اشتباهي كردي كه عمرت رو توي اين خونه هدر دادي. و اينكه چرا خونه به نام تو نيست اگه فكر مي كني همه چي اينجا مال توئه.
حرفاشونو قبول نداري. هيچ چيز از دنيا نخواستي كه نتونستي به دستش بياري. هميشه قوي بودي. دلت سند مالكيت خونه رو نمي خواد. اما خونه ديگه برات كوچيكه.
مدام غر مي زني تا يه خونه ي ويلايي بزرگ بخرين. مي خرين. چند وقتي باهاش خوشي اما اين كوچيكي مال خونه نيست. مال خونه ها نيست. چرا اون يه اتاق اول زندگي اونقدر برات عظمت داشت و اين....
تو هدر رفتي. آره. حتي اگه به اندازه ي اون دوست قديميت زحمت كشيده باشي. حتي اگه با هر خوبي و بدي زندگي ساخته باشي. دلت پول نمي خواد. دلت پولي رو مي خواد كه مال خودت باشه. دلت مي خواست تو اجتماع هم كسي بودي. دلت مي خواست بچه هات بهت افتخار كنن. دلت مي خواست دخترات مدام اين خزعبلات رو تو گوشت نخونن. دلت مي خواست زندگيت اينجا نبود.
حسرتش به دلت مي مونه. حسرت يه زندگي كه مال خود خودت باشه. بدون وابستگي. بدون اينكه بخواي دعا كني كه بيمه ي زنان خانه دار رو بدن، يا مهريه، مهريه اي كه هيچ وقت قرار نيست بگيريش به قيمت روز محاسبه بشه.
مقايسه هلاكت مي كنه.
این در حالیه که صندوق پیام هام تو تراوین پره از نوشته هایی که می خوان باهات دوست شن چون اسم واقعیتو زدی، یا التماس می کنن که براشون منابع بفرستی یا بری تو انحاد ضعیفشون عضو شی یا تهدید های چرت و پرت می کنن. و من هیچ کدوم این ها رو نمی خوام.
من امروز به این واقعیت تلخ رسیدم. و این نتیجه گیری رو کردم که اینجا چیزی رو که می خوای دیده بشه نمی شه. و چیزی رو که نمی خوای دیده بشه می شه.
مردم ترجیح می دن به جای خوندن وبلاگت و دوست شدن باهات به یه شکل انسانی و مدنی، بهت پیشنهاد و شماره بدن یا لاس بزنن. و این از نظر من اصلا معنی دوستی نیست.
اینجا مردم ترجیح می دن تو کارت فضولی کنن تا اینکه عقاید و نظراتت رو بدونن یا بپرسن.
وقتی تو وبلاگت مطالبی رو واضحا می نویسی کسی نمی خونه. اما اگه یه دفتر خاطرات شخصی داشته باشی که مطالب کاملا شخصی تو توش نوشتی احتمالا هرکسی که باهات سلام علیکی داره بدش نمیاد یه ورقی هم به اون بزنه.
وقتی مستقیم و رودر رو با کسی حرف می زنی تو نود درصد مواقع حرفاتو نمی شنوه. اما لغت به لغت نامه ای که از راه دور برای همسرت فرستادی رو حفظن.
نمی خوام به جمله و کلیشه و تکراریم برگردم. اما واقعیت اینه که اینجا مردم بافرهنگی زندگی نمی کنن. و اینجا اصلا جای خوبی برای زندگی و پیشرفت نیست.
نه، واقعيت اينه كه هيچ سايت خبري اي، هيچ تحليلي، هيچ چيزي جاي حضورو نمي گيره. حضور كجا، نمي دونم.
اين روزها فقط كارم شده خوندن و ديدن عكس و فيلم و تراوين بازي كردن. بازي متفاوت و خاصي نيست. فقط از بيكاري و كسالت بهتره. فقط همين.
ديدن فيلم ها و عكس ها هم چيزي جز درد اضافه نيست. به قول علي، يه آدم راستي راستي مي ميره و ما فقط براي گذران وقت فيلمشو تماشا مي كنيم.
اونقدر پاي كامپيوتر نشستم چشمام درد گرفت اما نمي تونم بلند شم. نمي خوام بلند شم.
اين روزها دلم براي تبريزي هاي راه دانشكده هم تنگ ميشه. براي خلوت تنهام. شدم مثل روزهاي اول دانشگاه، روزايي كه عطر هر پسري كه از كنارم رد مي شد منو ياد امير مي انداخت و ول نمي كرد. روزايي كه موهاي مجعد پسر جلوييم مدام به اشتباه مي انداختم كه مهرانه، مي خواستم يه چيزي بهش بپرونم و هميشه لحظه ي آخر يادم مي افتاد كه كجام.
اين روزها منو به همون روزاي سرد و بي روح مي بره. نمي دونم اثرات اين دو ماه تلخه يا بيكاري هاي كشنده. هرچي كه هست، همه ي اين بي خبري ها مال اونه.
ابطحی اعتراف کرد!
ابطحی اعتراف کرد؟
کی چی کار کرد؟
کی تنفیذ شد؟
کی تنفیذ کرد؟
کی چیو تنفیذ کرد؟

روزاي اول تابستون كتاب مگس هاي سارتر رو خوندم. با اينكه زياد ازش كتاب خوندم ولي هميشه برام جذاب و آمورنده است. حرفي توي كتابهاش هست كه كمترجايي مي شه پيدا كرد.
اما بعد از اون خداحافظ گري كوپر رو شروع كردم و هنوز تمومش نكردم. كتاب سخت و سنگيني نيست. اما احساس مي كنم حرف زيادي هم براي گفتن نداره. از رومن گاري كتاب ديگه اي به اسم ليدي ال هم خوندم. تو اون كتاب نشون داده بود كه به سياست علاقمنده و با اصول سياست حداقل تو زمان خودش آشناست، هرچند كه از جوهاي سياسي حاكم منزجره (اينو من در زمان خودم كاملا باهاش موافقم.) جوهايي كه با اسم هايي مثل برابري و برادري و عدالت و ... پر مي شن و اصولا كارخاصي هم براي بشريت انجام نمي دن.
اما تو كتاب خداحافظ گري كوپر، رومن گاري محيط رو از بالا نگاه مي كنه. بالايي كه با كوه ها شبيه سازيش كرده و ديگران رو توتمام محيط ها با ديده ي تحقير مي بينه. من اين نوع نگاه رو نمي پسندم. هرچند كه خيلي از حرفاش درست باشه اما اين نوع نگاه جوري تعصب به آدم مي ده كه باعث مي شه حرف هاي درستت هم براي مخاطب قابل هضم نباشه.
به هرحال اين نظر من تا وسطاي كتابه و ممكنه اصلا درست نباشه. اما چيزي كه هست اينه كه رومن گاري با وجود نثر قويش و تلاشش براي جذاب كردن داستان فضايي به داستانش داده كه مخاطب لمسش نمي كنه. و اين لمس نكردن (بر خلاف چيزي كه من تو كتاب هاي سارتر مي بينم) باعث ضعف شديد كتاب مي شه.
تصوراينكه 4 سال بعد ، حداكثر شانسي كه مي تونيم بياريم اينه كه مثل حالا بدويم دنبال انتخابات اذيتم مي كنه.
تازه داشتيم درد دوستامونو كه چند روز پيش با وثيقه آزاد شده بودن رو تسكين مي داديم.
دوباره يه عده ي ديگه. دوستاي ديگه.
18 ساله بودم كه اومد. همين رئيس جمهور درغگوي ديكتاتور. 4 سال دانشگاهو توي خفقان گذرونديم. خبراي بد هرروزه. بعد 4 سال اميد داشتيم كه تموم ميشه. كه خوب شروع مي كنيم زندگيمونو.
تو كنكور ارشد توي سهميه بندي جنسيتي خط خورديم.
و انتخابات برگزار شد. يكي درميون امتحانا رو خراب كرديم به خاطر انتخابات. كه راي بديم. راي بدن. كه بره. تموم شه.
نرفت.
موند.
و اونايي كه نبايد مي رفتن، رفتن. اونايي كه آزارشون به كسي نرسيده بود.
حالا كلي از دوستامون تو زندانن.
بعضيا رو نمي دونيم كجان. بعضيا با وثيقه آزاد شدن.
و هرروز خبر مرگ يكي ديگه. يه جوون. يكي مثل ما.
درد ولم نمي كنه. يادش هر لحظه، تو هر موقعيتي آزارم مي ده.
از خون جوانان وطن لاله دميده

امروز با نوشته ی دوستی وادار به نوشتن شدم.
تعداد کشته ها داره روزافزون می شه. دستگیر شده های روز اول هنوز آزاد نشدن. تلویزیون هرروز با بی شرمی بیشتر دروغ هاشو پراکنده می کنه.
و هممون می دونیم که احمدينژاد همچنان رئیس باقی می مونه. گفتم رئیس چون به جمهوری بودن ایران اعتقادی ندارم. فقط چیزی به نام رئیس وجود داره.
اون دوست گفته بود نفرت محرک خوبی نیست. اما نفرت همین جوری تنهایی به وجود نمیاد. پشتش دردها و رنج هایی هست که نفرت عمیق رو به وجود میاره و حالا تمام اون نفرت تبدیل به خشم شده. نه فقط از تقلب در انتخاباتی که انتصابات بود. به خاطر دروغ ها و توهین هایی که به ما . همین ملت شریف و بزرگ ایران! پرتاب می شه. به خاطر کشته ها. زخمی ها. وحشت زده ها.
باید اعتراف کنم که آدم خشمگین فقط می تونه هوار بزنه. نمی تونه آینده نگر باشه. چون احمدينژاد توی این ۴ سال بهمون یاد داد که آینده نگری کشکی بیش نیست. نمونه ی خیلی واضحش درمورد اوضاع اقتصادی و موقعیت های شغلی بود.
حالا توی این اوضاع همه ی ما خشمگینیم. به خاطر دوستامون که توی اوینن. به خاطر هموطن هایی که با اصابت تیر به گلو و سر کشته شدن. و سهم رسانه ی ملی! از این اخبار شیشه های شکسته ی دستگاه های خودپرداز و چند دستگیر شده ی معتاده که با پول توی تلویزیون مزخرفات میگن.
من هیچ حرفی برای آینده ندارم. ایران درست نمی شه. جمهوری اسلامی هم به راحتی قبر خودشو کند. شاید امروز و فردا نه. ولی جمهوری اسلامی فقط چند صباحی زنده است.
با به گلوله بستن مردم هیچ کس تا حالا رو کرسی قدرت نمونده.
خشمگینم.
و با وجودیکه هوار هامو خوردم اما خشم عمیقی دارم.