تبليغاتX
آهای! خودم!
کریسمس مبارک.

امیدوارم کریسمس های بعدی رو سرکار نباشیم و جشن بگیریم!

+ نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت 11:19 توسط !me |

دوست من سلام!

دوست عزیز، می دانم که شما با ما فرق دارید. اما خوب، بین همه ی آدم ها حتی اگر از یک جنس و یک قشر نباشند هم گاه گاهی شباهت هایی پیدا می شود که من دست به دامان آن ها می شوم تا کمی حرف هایم را به شما بفهمانم.

بین ما و شما فرق زیاد است. شما برای رزق و روزی دعا که بخوانید کافی است. فقط کافی است زیاد نماز خوانده باشید تا روی پیشانی تان مهرش بماند و آن وقت سمت و پست هم خودش می آید و رزق و روزی هم به دنبالش. همه ی این ها را می دانم. اما دوست عزیز. ما برای رزق و روزی باید کار کنیم. آنقدر کار کنیم که نماز و دعا یادمان برود. شاید برای شما درکش سخت باشد که دختری به سن و سال من به جای آن که به ترکیب لباسش و رنگ و رویش فکر کند روزی 14 ساعت کار می کند. اما باور کنید هست. و دارد کار می کند.

شاید برایتان سخت باشد که وقتی به خانه می آیید آنقدر مغزتان پر شده از محاسبه و نامه و جلسه و بحث و جدل که دلتان یک سکوت ممتد می خواهد برای شام و خواب.

اما ما اینگونه ایم.

می دانم که شما برای سلامتی تان دعا می خوانید. و انواع دعاهایش را هم دارید. اما ما برای سلامتی مان لیمو شیرین می خوریم و می خوابیم.

دکترهای ما که خیلی از شما آن ها را قبول ندارید و به نظرتان به کار خدا وارد شده اند می گویند که باید خوب و کافی بخوابیم تا بیمار نشویم.

و متاسفانه به خاطر مشغله کاری صبحگاهی ما مجبوریم شب ها بخوابیم به جای صبح ها.

آن وقت است که وقتی شما ساعت 12 شب تازه عزاداری تان می گیرد برای امامتان، امثال من که بی خوابی مغزشان را مختل می کند نمی توانیم تحمل کنیم و آزرده می شویم.

گاهی ممکن است بیمار هم داشته باشیم در خانه.

دوست عزیز.

شما که درکی از وبلاگ نداری و اگرهم داشته باشی الان سرت آنقدر شلوغ است که نمی توانی وبلاگ بخوانی، اما خواهش می کنم عزاداری امامتان را برای ما عزای زندگی آرام نکنید.

+ نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت 11:56 توسط !me |

خدا اول حوا رو انداخت بیرون بعد آدم رو، این شد که خانوما مقدم‌ شدن..!

از اسپایدرمرد

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 21:38 توسط !me |

به وبلاگ تارعنکبوت بسته ام نگاه می کنم نه تنها ناراحت نمی شم بلکه شیرینی ای که هنوز ته دهنم مونده دوباره حس می کنم.

امسال عید رو همش تو خونه ای بودیم که نه اساس داشت نه ساکن!

بعد هم به خرید و کارای عروسی گذشت. بعد هم خود عروسی.

برعکس اکثر دخترایی که می شناختم عروسیم برام یه جشن واقعی بود. جشنی که توش برای خوشگل تر شدنم 5 ساعت با آرایشگر کلنجار رفتم. توی باغ عکاسی به جای تمرکز روی عکسا از باغ و منظره و هوای محشرش لذت بردم. و بوسه های اجباری توی فیلم مثل بوسه های واقعی برام قشنگ بود.

توی خود مراسم هم فقط رقصیدم! دیگه چیز بیشتری یادم نمیاد!

هنوز حال و هوای عروسی همه جا هست. همکارایی که عکسامو دست به دست می بینن. کادو می دن. شوخی می کنن و دوستایی که گاهی با اس ام اس هاشون یاد عروسی می اندازنمون.

زندگی مشترک راحت نیست. خصوصا اگه شغل سنگینی داشته باشی. خصوصا اگه دلت برای مامانت تنگ شده باشه. خصوصا اگه تو عمرت آشپزی و خونه داری نکرده باشی.

اما زندگی مشترکمونو دوست دارم. زندگی ای که لحظه لحظه اش، گوشه گوشه اش رو خودمون با تلاش زیاد ساختیم. و اگر چیز زیبایی هست مال خود خودمونه. بدون قید و شرط.

از این به بعد سعی می کنم وجود خارجیم رو کمی پررنگ تر کنم! چه اینجا، چه تو دنیای واقعی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت 20:21 توسط !me |

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

+ نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 15:25 توسط !me |

شدم یه بوم و هزار هوا! یه روز غمگین و افسرده، یه روز شاد و پرانرژی.

خونه ی نو خیلی سرحالم آورد. هرچند که آخر هفته مو مال خودش کرد و باعث شد تمام هفته عین آدم های آویزون برم سرکار.

خونه ی نویی که سرآغاز اتفاق های زیادیه. همون شبی که ما داشتیم اثاثمونو می بردیم بهمن رفت. نتوستم برم دیدنش و همین باعث می شه که مدام بخوام برم دفتر یه چیزی بهش بگم که یادم می افته رفته.

خونمون کوچیکه با دوتا اطاق فسقلی که به زور توش جا می شیم. یه بالکن هم داریم که اگه خدا بخواد و امام رضا بطلبه قراره توش فلاورباکس بذاریم و پر از گلش  کنیم.

ازاون طرف مشکلات کاری به شدت بهم فشار میاره. و من فشارشو بدون رودربایستی به علی منتقل می کنم. و این بیشتر عصبانیم می کنه.

خلاصه اینکه اوضاعم به شدت بهم ریخته است و امسال هم که به خاطر عروسی عید نداریم و حتی خرید عید هم نرفتیم.

امروز کلا به خودم اختصاص داشت! بنابراین پست وبلاگم رو هم کامل به خودم اختصاص دادم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 10:48 توسط !me |

+ نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 11:26 توسط !me |

دوستی که اصولا باید بهش التماس کنی که چند دقیقه برات وقت بذاره یهو وسط کار وقتی چند لحظه تاخیر هم ممکنه کارتو خراب کنه زنگ می زنه و می گه میام نزدیک محل کارت ببینمت. می گی باشه و قطع می کنی. کارهاتو می ذاری برای شنبه و می ری که دوستتو ببینی.

می ری و می بینی که از دلتنگی برای تو نبوده که باهات قرار گذاشته. اما باز دلتو خوش می کنی که مهم نیست. سر میز غذا مدت طولانی برات درددل می کنه و تو گوش می دی، حرف می زنی، و با اینکه ته چشمات هی می سوزه از بی خوابی چند شب گذشته، برای حرفاش ارزش قائل می شی.

می گه: من چرا همیشه دردامو برای تو میارم؟ و تو واقعا نمی دونی چرا هیچ وقت هیچ کس شادی هاشو باتو تقسیم نمی کنه.

بعد از این که چند ساعت به اون، به یک خرید احمقانه و حرف های معمولی می گذره، یکهو از جانب خودش، با لحن عاقل اندر سفیهی که ازش متنفری می گه چرا اینکارو نمی کنین؟ چرا خرج عروسی رو برای خونه نمی دین؟ چرا خونه تو دارغوزآباد سفلی نمی گیرین که ارزون تر بشه؟ ببین! اگه پول رهنو بیشتر بدین اجاره کم می شه ها!

و تو افتخار میکنی به دوستای اندیشمندی که حماقت های تورو جبران می کنن.

اون وقته که برای توجیه، فقط برای توجیه شرایط سختی که توشی سر درددلت باز می شه. فقط برای اینکه یه نفر باشه که صداتو بشنوه تو این همه فریادی که هرروز و هرشب تو گوشت پر می شه و صدای تو توی اون فریادها گمه همیشه.

اما باز هم شنیده نمی شه. چون دردت درد پوله. درد آدم های اطرافه که "بابا مهم نیستند بی خیال!"، دردت درد تقلای بی نتیجه است. دردیه که " آره فلانی هم اینجوری بود."

نه! دیگه هیچ چیز و هیچ کس آرومم نمی کنه. من برای دوستام رفاقت کردم و رفاقت می خوام. رئیس و دانای کل و فهمیده و منطقی تمام عیار رو دوروبرم زیاد دارم. نیازی نیست برای نمونه ی دیگه ای وقت بذارم.

+ نوشته شده در جمعه 7 اسفند1388ساعت 9:44 توسط !me |

بحث جالبی بود. فوق العاده جالب. جالبی قضیه این بود که یه نفر از خودش شروع کرده بود وبقیه براش نسخه می پیچیدن.

یه نفر دیگه هم توی سه تا پست(1 و 2 و 3) سعی کرده بود میانه رو و واقع بین باشه و به یه نظر منصفانه برسه که نرسید.

-- ماها چوب دوسر نجسیم. یه حرف غیرمتعارف که بزنیم. یکم که حرفمون بوی قانون شکنی بده اینجا همه شروع می کنن که آآی! مگه اینجا اروپاست؟ آمریکایی شدین. تحت تاثیرین و...

اونایی هم اینجا نیستن می گن اصلا تو اروپا و آمریکا این خبرا نیست. این ایرانیای جهان سومی معلوم نیست چیکار می کنن. تو اروپا اصلا همه چی درسته. این ایرانیای مشکل دارن و...

-- نسخه پیچیدن ها خیلی جالب بود. ما کجاییم؟ هممون سمبل پاکدامنی و عفتیم؟ تا حالا نشده با دیدن مرد یا زنی غیر از همسرمون دست و پامون بلرزه؟ آیا زندگی جنسی همه مون اونقدر پر و پیمونه که اصلا به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنیم؟ فانتزی هم که تعطیل. قبل از ازدواج هم که آدم اصلا میل جنسی نداشته! پس اینی که الان هست دیگه بهترینه!

می گن همسرت چه فکری می کنه؟ خوب خودتو بذار جای همسرت!

من اگه بفهمم شوهرم با زن دیگه ای بوده حسودی می کنم. دوست ندارم حتی به این فکر کنم که زن دیگه ای جایی که من همیشه دوست دارم باشم بوده. دوست ندارم زنی غیر از من تو آغوشش باشه، بوسه هاش مال زن دیگه بشه. و آرامشش از زن دیگه ای باشه.

اما من فانتزی های اونو می شناسم. می دونم چی می خواد چی نمی خواد.

و ازاین مطمئنم که فقط به کسی می گه "دوستت دارم" که واقعا دوستش داره. و صداقتی داره که می شه بهش اعتماد کرد.

پس وقتی به من می گه که آرامشش هنوز از منه نه کس دیگه باور می کنم.

حسودی می کنم اگه با زن دیگه ای باشه، اما دیوونه می شم اگه با من باشه و به زن دیگه ای فکر کنه.

و این می شه که من از سوپاپی که آرایه ازش حرف زده دفاع کنم.

ضمنا این باعث می شه که بفهمی همسر پخمه ای نداری که نه به خاطر  امضای پای عقدنامه که به خاطر شخصیت خود توئه که باهات زندگی می کنه. پس برای داشتن این زندگی باید تلاش، و پیشرفت کنی.

-- گفتن: خیانت عاطفی بدتر از خیانت جنسیه.

من آدم منزوی ای هستم. اما همیشه دوست داستم دوستی داشته باشم که پسر باشه! دوستی که بتونم باهاش درددل کنم و ازش کمک بگیرم. یه جور ساپورت برای زندگی خانوادگیم.

اما توکار آرایه یه مشکل بزرگ بود. و اون اینکه اون شوهرشو می خواست برای اینکه یه حامی، یه مامن داشته باشه. و عشقشو جای دیگه خرج میکرد.

من با کسی ازدواج کردم که عاشقش بودم، بزرگترین فانتزی زندگیم اون بود، هرجا به اوج فشار و فلاکت می رسیدم آغوشش کافی بود برای آرامش. و همزمان مرد زندگی بود. سخت کار می کرد، برای مسائل مالی زندگی برنامه داشت، و تکیه گاه محکمی برای من بود.

از نظر من همسر باید همزمان هم تکیه گاه و خانوادت باشه هم معشوقت. و تفاوت قضیه دقیقا همین جاست. وگرنه پدر هم تکیه گاه خوبیه.

آرایه برای حفظ این تکیه گاه با مردی که دوستش نداره زندگی می کنه، بهش دروغ های کوچیک می گه و برای اینکه کمبود محبتشو سر شوهرش هوار نکنه تمام عشقشو جای دیگه خرج میکنه.

من باشم هوار میکنم.

-- بی ارتباط شاید باشه اما جمله ای میاد تو ذهنم: "هرجا کلمه ها قشنگ تر می شن بدون موضوع خطرناک تری پشتش خوابیده."

+ نوشته شده در جمعه 30 بهمن1388ساعت 11:13 توسط !me |

توی مملکت سیاست زده این روزها، که تلویزیون و رادیو و روزنامه و اینترنت و تاکسی و صف اتوبوس، همه دست به دست هم دادن که مدام حرف ها و دردهای سیاسی داشته باشی و بحث ها بی محابا سیاسیه، دیدن دوتا آدم روشنفکر که بزرگترین دغدغه ی زندگیشون سیاست نیست و فحش ناکامی هاشون رو فقط به احمدی نژاد روونه نمی کنن و برای مشکلات تعریف و به تبع اون راه حل دارن خیلی تعجب برانگیز و لذت بخشه.

چند روز پیش دوتا پسر جوون رو دیدم که حرفهاشون هنوز برام تاثیرشوحفظ کرده. دونفر که کتاب تنهایی پرهیاهو دستشون بود و حرفهاشون از موسیقی کلاسیک و فیلم سازی و فلسفه هنر و پیانو و ... بود.

برخلاف تعریفی که اکثر دوستای سیاسی من عمیقا بهش باور دارن آدمایی بودن که سیاست دغدغه اصلیشون نبود ولی آدم های پوچ و سطحی ای نبودن.

همه ی اینها همراه با جزئیات حرف ها منو درگیر حسادتی کرد که سال ها بود فراموش کرده بودم.

فراموش کرده بودم چون تو تمام این سال ها دور و برم پر بود از آدم های پوچی که با دیدنشون اعتماد به نفست به شدت بالا می ره!

یا آدم هایی که اونقدر تو سیاست غرق شدن که انسانیت یادشون رفته.

و حسادت کردم چون به یادم آورد که چی بودم و چی شدم.

یاد کتاب هایی که می خوندم، می خریدم و نقدشون می کردم و حالا حتی فرصت خوندن گاه گدارشون رو هم ندارم آزارم می داد.

یاد ویولونم که داره موهای آرشه اش پاره می شه و من هیچ کاری براش نمی کنم.

یاد دوستایی که به خاطر شرایط ازشون دور شدم.

و این افت شدید که تمام این سال ها گردن دانشگاه انداختمش ولی خودم هم توش بی تقصیر نبودم.

اونقدر ازاین برخورد کاملا اتفاقی انرژی مثبت گرفتم که روی خیلی از تصمیم هام تاثیر گذاشت.

هرچند که اون روز تماما با حسادت دست و پنجه نرم می کردم اما حالا می تونم دور ازحسادت، حسرت و خشم دوباره به روزهای اوجم برگردم.

+ نوشته شده در شنبه 24 بهمن1388ساعت 9:57 توسط !me |